زمان دانشجویی مثل همیشه کل درسها تل انبار شده بود برای آخر ترم و داستان شب بیداری که همه دانشجوهای عزیز کم و بیش نسبت به شرایطش آشنا هستن
اون شب یکی از بچه ها گفت بیاید بریم موسسه ما و تا صبح بیدار بمونیم و درس بخونیم
همین کار رو کردیم ، نزدیکای صبح که دیگه مغزم کار نمیکرد اومدم بگم این صندلی مدیریتیه صندلی خلبانه گفتم این صلبان خندلیه ، و انفجار بروبچ
از اون وقت سالها میگذره ولی وقتی بچه ها به هم میرسیم بچه ها خاطرشو میگن
مهدی از تهران